|
|
حلاج وشان |
|
دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦
Arriving somewhere...
آدمهای زیادی را میشناسم که از پرشین بلاگ رفتهاند به بلاگهای دیگر. من هم بارها فکر میکردم که بهتر است من هم همین کار را بکنم٬ اما دلم نمیخواست. اینجا خانهام بود و برایم آشنا بود٬ دوستش داشتم. خرابیهایش را به آشنایی و دلبستگی چند ساله چشمپوشی میکردم. اما الآن خانهام را از من گرفتهاند٬ و دیگر برایم آشنا نیست. حتی نمیدانم نظرات دوستان را چه طور جواب بدهم٬ و همچون کودکی احساس ناراحتی میکنم٬ هنگامی که آدمهای ناشناختهی زیادی دور و برش را گرفته باشند. این آخرین نوشتهام در اینجاست. جایی که مزه و عصارهی تمام دوران دانشجوییام در ایران را در آن میتوانم بچشم. جایی که در آن با دوستانی گاهی همصحبتی و همفکری خوبی داشتیم. جایی که بعضی وقتها مرا تصویر میکرد و تفکرم را و احساسم را٬ و هر چه بود و هر چه دیگران از آن میفهمیدند٬ اکنون هر نوشتهاش برای خودم یادآور نه فقط موضوع آن٬ بلکه تمام فضای زندگی آن روزگارم است. جایی که در آن کم کم رشد کردم و میتوانستم گاهی افکارم را مرتب کنم. جایی که در آن بهترین یادگار زندگیام را یافتم... اما نه فقط ظاهر بلاگم عوض شده٬ بلکه در این مدت اخیر چیزهای زیادی در زندگیام تغییر کرده است. آدمهایی که در اینجا نظر میدادند بارها و بارها عوض شدند٬ و آن کسانی که زمانی همصحبت بودند دیگر نیستند. گویی روز به روز نوشتن از خودم و تصویر کردن فضایم هم برایم سختتر میشود... و اکنون این بلاگ را ترک میکنم. این بلاگ را با تمام خاطرههایش٬ با تمام دلبستگیام به آن٬ با موسیقیاش که بارها عوض کردم و اکنون به نظرم اکنون از همه برازندهتر است٬ و با یادگار عزیزش همین جا میگذارم و میروم. میروم به جایی که دیگر آن بوی آشنا را نمیدهد٬ تا مزههای تازهای بچشم... سهشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦
در پی دیدن این ویدیو٬ که دوست عزیزی فرستاده بود و مایهی تفریح بسیار گشت٬ یک واژهی جدید به وجودم الهام شد به این صورت: کفرشعر! پینوشت: قالب و ویرایشگر جدید پرشین بلاگ را از این زشتتر نمیشد طراحی کرد. در یک کلام٬ آب دهن مرده. شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦
این نوشتهی مانی را بخوانید٬ به شدت بخوانید! از زیر زمین هم شده فیلترشکن پیدا کنید و فیلمهای کوتاهش را ببینید!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۳ ق.ظ توسط پيام دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦
این پانلی است که با حضور ایرانیان در اجلاس داووس برگزار شده. مکالماتی منزجر کننده٬ کلیشههایی مزخرف و تحریف واقعیات که حالم را تا اعماق وجودم به هم زد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٥ ق.ظ توسط پيام شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦
آپارات٬ این بار بیرون از خانه
امروز فیلم-انیمیشن «پرسپولیس» را در سینما دیدم. فیلمی که به زعم من خیلی «فرانسوی» بود و به مسالهی تاریخ معاصر ایران و انقلاب میپرداخت و البته این کار را صرفا از دریچهی نگاه طبقهی متوسط ایران انجام میداد. البته قابل ذکر است که در همین محدودهی کار خودش بسیار به نظرم فیلم دقیق و موفقی آمد.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٧ ق.ظ توسط پيام فیلم روایتی است واقعی از زبان شخص اول که دختری است به نام مرجان٬ و عملا تمام مدت یاد آوری خاطرات او از کودکی تا اکنون است که در فرودگاه اورلی پاریس نشسته و برای همیشه به فرانسه مهاجرت کرده است. مرجان دختری است که در خانوادهای با تمایلات چپ متولد شده و به قول مادر بزرگش خون شاهزادههای قاجار در رگهایش جاری است. از خانوادهی نسبتا مرفهی است و از کودکی کم کم در خانواده با این نکات آشنا میشود که شاه بر خلاف آموزههای مدرسه برگزیدهی خدا نیست٬ و به مرور زمان دلبستگی شدیدی به اعضای سیاسی خانوادهاش و آرمانهای آنها پیدا میکند. اما بعد از انقلاب و بعد از اعدام آن کسانی که برایش الگو بودند٬ و با دیدن سرکوب شدن تمام حرکتهای ترقیخواه٬ خانوادهاش تصمیم میگیرند که او را به وین بفرستند٬ نکند که زبان سرخش سر سبزش بر باد دهد. مرجان در وین با گروههای فکریای مانند نهیلیستها و بعد هم آنارشیستها آشنا میشود٬ در ماجراهای عشقی درگیر میشود و در همه شکست میخورد٬ به فلاکت و بدبختی میافتد و در نهایت بیچارگی به ایران باز میگردد. روز به روز در ایران افسردهتر میشود و خصوصا دیدن شرایط بسیار متفاوت و مشکل ایران روز به روز او را بیشتر از پا درمیآورد. تا اینکه دوباره وحشی میشود٬ دوباره وارد زندگی اجتماعی میشود٬ پارتی میرود٬ ازدواج میکند٬ طلاق میگیرد و روز به روز به نفرتش افزوده میشود. نهایتا هم با بهتر نشدن روزگار٬ دوباره و برای همیشه به فرانسه باز میگردد. فیلم در توصیف فضای ایران و ظرایف رفتاری و اجتماعی ایران خیلی موفق است. البته بیش از هر چیز این فضاسازی به وضعیت اجتماعی ایران مربوط است٬ و هیچ صحبتی از مسایل اقتصادی و معیشتی مردم به عمل نمیآید. بارها و بارها محدودیت حجاب و محدودیت روابط زن و مرد با نشان دادن تفاوت ظاهر و رفتار مردم در بیرون و درون خانه نشان داده میشود. بارها و بارها موجودیت «پاسدار» به عنوان کسی که قرار است «گیر بدهد» نشان داده میشود٬ و چند بار هم پیشامدهای واقعی مثل گیر دادن به مشروبات الکلی و پارتیها با جزئیات دقیق نشان داده میشود. از طرف دیگر رعب از جنگ (عراق)٬ جنگی که فیلم صراحتا آن را جنگی برای هیچ میخواند هم در جای جای فیلم تصویر میشود٬ و علاوه بر آن هر از چند گاهی متلکهایی هم به آمریکا زده میشود. «آمریکا به ایران و عراق سلاح فروخت تا همدیگر را بکشند.» یا «سیا آدمهایی را تربیت میکرد که مردم را توی بازداشتگاهها شکنجه بدهند.» اما فیلم دقیقا همان چیزی بود که من «فرانسوی» تمام عیار میخوانم. دغدغههایی تماما روشنفکرانه و به دور از گرفتاریهای ضروریتر اکثریت مردم. البته این فیلم به هر حال بر مبنای یک اتوبیوگرافی ساخته شده که در آن دغدغهها و مشکلات یک آدم نسبتا مرفه تصویر میشود٬ و شاید انتظار اینکه چیزی بیش از این در میان باشد بیهوده باشد. فیلم به جز یک یا دو سکانس تماما از تصویر کردن هر گونه معضل معیشتی خالی است و همان طور مشکلات ایران را تصویر میکند که مثلا یک خبرگزاری مثل BBC ممکن است منعکس کند. مشکلات واقعی اما نه ریشهای مثل حجاب و محدودیتهای انسانها در روابط اجتماعیشان تقریبا تمام فیلم را پر کرده است. همین قضیه است که جنبهی داستانی و سرگرمکنندگی فیلم را به زعم من پررنگتر میکند. در واقع فکر میکنم اینکه این فیلم این روزها ساخته میشود و بیننده مییابد به این علت است که همان حرفهایی که در مورد ایران در دنیا باب است را با طنز جالب و فضاسازی موفق جمعبندی میکند و دوباره به «غربیها» تحویل میدهد. خیلی از جاهای فیلم که برای من ایرانی دردناک میآمد٬ آمریکاییها را به خنده میانداخت. خیلی از غربیها به علت رفاه نسبی که به ملل دیگر دارند هنوز خیلی به معضلات اساسیتری مثل فقر نمیاندیشند٬ و به همین علت است که شرایط خود را خوب ارزیابی میکنند. با چنین نگرشی٬ نگاهی به ما میاندازند و وقتی حجاب اجباری یا سانسور را میبینند٬ خیلی به نظرشان بدبختتر از آنها میآییم و به وضعیتی که برای خودمان درست کردهایم خندهشان میگیرد. به همین دلیل است که میگویم این فیلم هم فقط به آن بخشی از مشکلات ما میپردازد که به نظر غربیها خیلی بزرگتر از بقیهی چیزها هستند و غیر از آنها عملا مشکل خاص دیگری وجود ندارد. از مسایل فکری و تحلیلی که بگذریم٬ فیلم لبریز از ظرافت در توصیف است که میتواند برای یک ایرانی یا غیر ایرانی که با مسایل ایران آشناست جذاب باشد. خیلی جاها در تصاویر تابلوهای مغازهها یا نوشتههای فارسی روی دیوار دیده میشود٬ یا در پس زمینه صدای رادیو میآید که جالب است. خصوصا به من احساس جالبی دست میداد وقتی یادم میآمد که الآن چیزی دیدیم که از بین آن جماعت فقط من میدانستم چه بود! به هر حال٬ فیلمی است که باید دید. جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦
آپارات خانگی (۵)
فیلم «ده» کیارستمی را دیدم. خیلی جالب بود. فضای خیلی جالبی داشت و با وجود سادگی در ساخت و عملا عدم وجود هیچ کار تصویری قابل توجهی تا لحظهی آخر مرا مشتاق نگه داشت. بعضی فیلمها را که میبینم٬ دوست ندارم تمام شود و وقتی تمام میشود دلم برای فیلم تنگ میشود. این هم از همان دسته بود و شاید بتوانم این خاصیتش را به همان قضیهی پایان باز مربوط کنم. موقع دیدن فیلم هم گاهی فکر میکردم که شاید جذابیت فیلم برای من به علت این نکته باشد که من خودم از گفتگو خوشم میآید و این فیلم هم سراسر گفتگو است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۸ ق.ظ توسط پيام یکی از زیباییهای فیلم این است که یک مساله را که هر قشر و هر دسته آدم را به شکلی با خود درگیر کرده از دید همان آدمها به نمایش میگذارد. مشکلات زنان و محدودیتهای آنها و حقوق به رسمیت شناخته نشدهی آنها از منظر یک زن مطلقه٬ پسر او٬ دو نوع عاشق ناکام و یک فاحشه عنوان میشود و در کنار آن بعضی مسایل اجتماعی نظیر پناه بردن به مقدسات در اثر ناکامیها و محدودیتها نیز وارد بازی میشود. آدمهایی که از کنار آمدن با واقعیات به طور عرفی و قانونی منع شدهاند و عدم توانایی آنها در دفاع از حقوق خود و خواستههای خود آنها را دست به دامان چیزی ورای همه چیز میکند که در واقع دیگر ربطی هم به موضوع ندارد. در نهایت هم این شخص اول داستان (مادر مطلقه) است که به هر حال مدتی این روش و پوچی آن را تجربه میکند و با پذیرفتن واقعیت و پافشاری بر حقوق و آن چیزی که گوهر انسانی خود میداند فقط از متوسط جامعه فاصله میگیرد٬ بی آنکه در اصل کسی (حتی پسرش) خواست عمیق او را درک کرده باشد. در واقع در جایی از فیلم٬ همان اویل٬ به توصیهی خواهرش پسرش را به دست پدرش میسپارد و با گذشت زمان هم کم کم میپذیرد که این پسر هم به سوی همان عرف پذیرفتهشدهی اجتماع میرود و احتمال بازگشت از آن هم بسیار کم است. علی رغم اینکه درونمایهی فیلم بیشتر در بستر جامعهی ایران معنی مییابد و حس ایجاد میکند٬ مسایل مطرح شده در آن بعضا از این فراتر میرود و پرسشهای عمومیتر و بنیادیتری را پیش میکشد. تعلق خاطر داشتن یا وابسته بودن که در جایی با نشان دادن یک پیرزن مذهبی که همهی مال دنیا را برای معنویاتش فروخته٬ از حد روابط عاشقانهی انسانها هم فراتر میرود٬ چیزی است که به زعم من هنوز میشود در موردش بسیار فکر و تجربه کرد. در همین جا یک تضاد خیلی جالب دیگر هم دیده میشود٬ و آن هم تلاش برای بینیاز بودن از دنیاست که پیرزن با چنگ انداختن به معنویات پی میگیرد. همان اعتقاد و وابستگیهایی که در سطح اجتماعی کم کم به صورت یک معضل و زنجیر برای زنان در آمده٬ در وجود شخصی دیگر وسیلهای میشود برای طلب بینیازی و وابسته نبودن٬ اما این بار از جنسی دیگر. آزادی و رهاییای که در گرو وابستگی مطلق به یک چیز مطلق است٬ و البته به نظر نمیرسد که فیلم آن را راهگشا بداند. نوعی تلاش برای استقلال که خود از درون متضاد و متناقض است نهایتا باید جای خود را به چیزی اصیلتر بدهد. چیزی که همیشه به نظرم مهم آمده این است که پس از نفی یک خط قرمز٬ خط قرمز بعدی را باید کجا بگذاریم. همین امر موجب میشود که آدمها اصولا برای بیان حرف خود و حرکت رو به جلو٬ نیاز به نظریهپردازی زیادی داشته باشند. اما این فیلم با نشان دادن یک موضوع از دیدگاههای کاملا متفاوت٬ انگار به نوعی هم خط قرمزی را میشکند و هم خط قرمز دیگری پیشنهاد میکند٬ و فقط با نشان دادن بعضی چیزها٬ یک مسیر حرکت کلی رو به جلو را ترسیم میکند. در واقع به تضادها اجازه میدهد که خود را نشان دهند و راه حلهای ممکن را به ما نشان دهند. به یک معنی٬ فیلم با پایانی خوش همراه است. پایان خوشی که در آن شخص اول پیروز نیست٬ و هیچ چیزی هم اصلاح نشده. اما دست کم کسی راه حلی فراتر از خود و مشکلات شخصیاش ترسیم کرده و این شاید بتواند الگویی باشد برای همان مسیر کلی٬ که تازه باید آدمها در آن گام بردارند و بر آن پافشاری کنند تا بتواند به سویی حرکت کنند. چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦
کپک ذهن
این چیزی که میخواهم الآن غرش را بزنم شاید یک نوشتهی خیلی عمیقتر و فکرشدهتر بطلبد٬ اما الآن نقدا میخواهم غرش را بزنم. حالم کم کم دارد از فیزیک به هم میخورد. همه چیز به طرز وحشتناکی مجرد و از آن بدتر مکانیکی شده است. تحقیق یعنی اینکه یک کاری را که دیگران کردهاند از همان آخر آخر با خواندن چند تا مقاله پی بگیری. بدون اینکه هیچ دید کلی وجود داشته باشد٬ و فقط کورکورانه همان کار را انجام میدهیم. حالا به این بلبشو باید مسالهی رقابت را هم اضافه کرد که دیگر نور علی نور شود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۳ ق.ظ توسط پيام یادم است پارسال با سیاوش میگفتیم که خوبی آمریکا این است که آدم یک بار دیگر درسهای پایه را میبیند و «یاد میگیرد». الآن من رسما از این گفتهی خود ابراز شرمساری و غلط کردم میکنم و واقعا دیگر با دیدن این درسها حالم به هم میخورد. از تحقیقش هم دل خوشی ندارم٬ اما واقعا کاشکی همان کار خاص خودمان را میدادند دستمان شروع کنیم و دیگر این همه مفهوم بی سر و ته توی مغزمان نمیکردند. مفاهیمی که ادعا میکنم واقعا کسی هم نمیفهمد و فقط به این نفهمیدنشان عادت کردهایم. زندگیام به دو مجموعه از زمانهای نگرانی و اشمئزاز تقسیم میشود که بخش زیادی از این دو مجموعه بر روی یکدیگر میافتد. واقعا خسته شدهام و تمام بیبرنامگی٬ اتلاف وقت و افسردگیام را از چشم این همه زندگی با مفاهیم مجرد و غیر قابل فهم میبینم. فیزیک که زمانی تلاشی هوشمندانه و زیبا برای فهم بهتر بود٬ اکنون به فرآیندی مطلقا مکانیکی از مدلسازی بدل شده و از آدمهای فراوانی که در این دریا غوطهورند و نمیدانند در واقع دارند چه کار میکنند لبریز شده است. خستهام. یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦
یک کلام از مادر عروس (ملقب به اوباما) پس از پیروزی در کارولینای جنوبی:
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ق.ظ توسط پيام «انتخاب در این رای گیری درباره جنسیت، مذهب و یا منطقه نیست، درباره فقیر و غنی یا سیاه و سفید هم نیست، درباره گذشته و آینده است.» به اولین کسی که این گلواژه را به بهترین شکل رمزگشایی کند یک عدد زرشک زرین اهدا خواهد شد. شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
Photo ID with a proof of the date of birth
در این دیار دو نوع کارت شناسایی دولتی عکسدار معتبر وجود دارد که بیش از بقیه مورد استفاده قرار میگیرد. یکی از آن همان گواهینامهی خودمان است و دیگری کارتی است تحت عنوان Non driver's License که از طرف ارگان مشابه صادر میشود و با آن نمیشود رانندگی کرد و فقط نقش شناسایی را دارد و تاریخ تولد آدم را نشان میدهد. چند روز پیش با یکی از دوستانم رفتیم و من گواهینامه گرفتم و او کارت نوع دوم را. وقتی توی دانشکده صحبتش پیش آمد یکی از آمریکاییها گفت:
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ق.ظ توسط پيام Oh you finally got your Alcohol ID?! طبق قوانین نیویورک٬ خرید مشروبات الکلی و یا نوشیدن آن در اماکن عمومی فقط برای افراد بالای بیست و یک سال مجاز است. راستی؛ در آمریکا باید حتما چنین کارت شناسایی عکسداری داشته باشید تا بتوانید رای بدهید٬ و ظاهرا طبق آمارهای غیر رسمی تعداد زیادی آدم فقیر اصلا نمیتوانند رای بدهند چون نمیتوانند این نوع کارت شناسایی را بگیرند. نکتهی مهم این است که برای گرفتن این نوع کارت شناسایی بعضی چیزهای عجیب مورد نیاز است٬ مثلا اگر آدم کارت اعتباری یا حساب بانکی نداشته باشد ممکن است به او این کارت شناسایی را ندهند. بر خلاف مملکت ما که اگر آدم شناسنامه داشته باشد همه چیز را بالقوه دارد٬ اینجا حتی اگر شناسنامه (Birth certificate) هم داشته باشد٬ چیزهای دیگری هم باید داشته باشد تا یک آدم کامل به حساب بیاید. مثلا اگر کسی به اندازهی کافی پول نداشته باشد که بتواند یک حساب بانکی باز کند٬ بیتعارف آدم محسوب نمیشود و به این ترتیب است که میشود فهمید علیالاصول آدمهای کارتنخواب (که تعدادشان هم کم نیست) و حتی آدمهایی که کمی وضعشان بهتر است در عمل حق رای ندارند. چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦
رد صلاحیتها هم تقریبا انجام شد و شرایط نسبتا خندهداری ایجاد کرد. اگر تا دیروز در بعضی وبلاگها و محافل بحثهای ناتمام و شک و تردیدهای مختلفی بر سر رای دادن یا ندادن به اصلاحطلبان بود٬ امروز حکومت محترم کار را یکسره کرد و کار ملت را راحت کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٩ ق.ظ توسط پيام این اتفاق من را در تایید و یقین بیشتر در مورد نوشتهی قبلیام استوارتر میکند.حکومتی که به این سادگی میتواند نفس مردمی را که شاید حتی برای پوشیدن چکمه حاضر میشدند به اصلاحطلبان رای بدهند ببرد٬ بعید است ذرهای افسار ملت را در دوم خرداد از دست داده باشد و به خواست خود آن قضیه را علم نکرده باشد. چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦
اصلاحطلبی٬ یک واژه
بعد از ماجرای یازده سپتامبر بود که آمریکا عبارت تروریسم را با بار معنایی بسیار خاص و تازهای به کار برد. این واژه که به هر حال معنای سیاسی خاص خود را داشت و چیز تازهای نبود٬ اکنون با تبلیغات شدید رسانهها٬ بار معنایی جدیدی هم یدک میکشید که صدای چیزهایی مثل خاورمیانه و نفت و بنیادگرایی اسلامی توی آن خیلی بلند شنیده میشد. خیلی جالب است که بعد از مدتی همهی کشورها٬ به علل گوناگون مثل همسویی با سیاستهای آمریکا٬ این واژه را به کار بردند و این اصطلاح کم کم با بار احساسی خاص امروزش جا افتاد.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۳ ب.ظ توسط پيام امروزه ما با مسائل بسیار بغرنجی در مملکت خودمان دست به گریبانیم. مداخله در زندگی و آزادیهای فردی (که البته اصلا وجود نداشته که کسی بخواهد در آن دخالت کند) از یک طرف و معضلات معیشتی مردم از طرف دیگر در کل سیمای خشنی به شرایط زندگی ما داده است. ما در حال حاضر در طلب سادهترین حقوقی هستیم که در زمان انقلاب و پیش از آن در سطحی بسیار گستردهتر و با آگاهی اجتماعی شاید بالاتر و با پیچیدگی کمتر طلب میشدند. اگر الآن بحث در مورد حجاب اجباری به هزاران فلسفهبافی و نظریهپردازی از سوی حاکمان و نظریهپردازان حکومت میانجامد و این پیچیدگیها در ذهن اکثریتی از مردم هم راه یافته و جلوی قضاوت بدون ابهام آنها را میگیرد٬ در آن زمان حتی شاید مسایل به دور از این فضای بستهی کنونی قابل لمستر بودند و با قاطعیت بیشتری تحلیل میشدند. در چنین جامعهای بود که ده سال پیش شاهد سر بر آوردن واژهای به نام اصلاحطلبی بودیم. عدهای از معتقدان به نظام٬ و معتقدان به تمامی اصول اساسی آن٬ به عنوان منتقدان نظام پدیدار شدند و واژگانی بسیار کلیدی و زیبا را به عنوان اصول اعتقادی خود به خورد مردم دادند. اصطلاحاتی مثل دموکراسی٬ آزادی بیان٬ و حقوق بشر کم کم جا افتاد و کسی هم از این افراد خیلی به خودش زحمت نداد (یا شاید کسی هم نپرسید) توضیح دهد که چه طور میشود هم در یک جامعه همه حق حرف زدن داشته باشند و هم به هیچ وجه از اصول نظام انتقاد نشود؟ چه طور میشود هم دموکراسی باشد و هم حکومت خدا بر مردم؟ به این ترتیب کسی چیزی نگفت و فقط این اصطلاح روز به روز جا افتاد و شعارهای آنها هم کم کم نقل زبان مردم (بخوانید «نخبگان جامعه») شد٬ و کسی هم خیلی نپرسید که این واژگان واقعا چه نسبتی با اصل آنها دارند. آمریکا «تروریسم» را در این سالهای اخیر به معنای دلخواه خودش به کار برده٬ و در عین حال هر وقت میخواهد با رندی دوپهلو حرف میزند و از تمام معنی تروریسم استاندارد استفاده میکند. تروریسم به معنای خودشان اصلا آدمکشی دولتی توسط اسراییل را در بر نمیگیرد٬ اما هر وقت هم لازم باشد میگویند ما داریم علیه تروریسم در دنیا مبارزه میکنیم و منظورشان کلا هر نوع بدی در سراسر دنیاست. واژهی اصلاحطلبی در ایران هم چنین وضعی دارد. نه تنها خودش٬ بلکه واژگان کلیدیای مثل حقوق بشر هم که زیاد به کار میبرند به نوعی دستخوش چنین وضعی است. در مواقع لازم این نوع اصلاحطلبی به معنای ترقیخواهی و کلا هر نوع حرکت رو به جلو استفاده میشود (و طبعا هم آن را به خود نسبت میدهند) و البته موقعی هم که کسی یقهشان را بگیرد٬ قطعا اعلام میکنند که نه آقا ما به اصول نظام پایبندیم و ما منظورمان فلان جور اصلاحات در فلان بستر است و و و ... این روزها باز روزهای انتخابات است. باز هم بحث بر سر آسیبشناسی اصلاحطلبی بالا گرفته که آخر خدای من چه شد که این اصلاحطلبان به این گند و کثافت کشیده شدند. آخر چرا این «جنبش برخاسته از مردم» این گونه به باد فنا رفت. آخر چرا اینها که آن حمایت مردمی را داشتند در موقع مقتضی از آن استفاده نکردند. خوب حال که این طور شده٬ چه کنیم که در این مدت کم دوباره اصلاحطلبان بتوانند دوباره انسجام خود را به دست بیاورند؟ همیشه خیلیها گفتهاند که نظام حکومتی ایران با آمریکا تشابهات زیادی دارد. این را حس کردهام٬ اما خیلی زود است که بخواهم در مورد آن چیزی بگویم. اما در این مورد خاص باید بگویم که حکومت ایران بعد از یک یا دو دهه از ظهورش٬ به خوبی و در موقع مناسب تلاش کرد که نظام دوحزبی آمریکا را در ایران پیاده کند. دو حزبی که اگر تضادی داشته باشند تضاد در منافع است و نه در ماهیت. هدف هم چیزی نیست جز «تراشیدن» مقادیری مساله برای جامعه یا دست کم اهمیت بخشیدن و در بوق و کرنا کردن بعضی مسایلی که بهتر است فعلا مسایل دیگر را تحتاشعاع قرار دهند. در همین نقطه این صحبت من به توهم توطئه متهم خواهد شد. اما باید دید که اصلاحطلبی در چه شرایطی و با رویکرد به چه مسایلی کار خود را آغاز کرد. همان طور که گفته شد٬ در زمان انقلاب٬ مردم آگاهی نسبتا خوبی به بعضی مسایل داشتند٬ و با همکاری روشنفکران آن را طلب میکردند. مثلا تظاهرات ۸ مارس بلافاصله بعد از سرنگونی شاه خواستههایی داشت که از خواستههای الآن جنبش زنان که با ترس و لرز مطرح میشود اگر مترقیتر نبود دست کم در یک سطح بود. یا مسایلی مثل سندیکاهای کارگری (شوراها) که در آن زمان حتی برای مدت کوتاهی تشکیل هم شد در آن زمان امری ناشناخته نبود. این خواستهها در ادامه به مدت پانزده سال به زیر فرش هل داده شد و عملا حرکتی رو به عقب انجام گرفت. در زمان سر بر آوردن اصلاحطلبان٬ خواستههایی بس محدودتر از طرف جناح ظاهرا منشعب شده از حکومت دوباره مطرح شد و طبعا خیلی ها از آن حمایت کردند٬ چرا که اینها چیزی بود که استعدادش از خیلی پیشتر دست کم در طبقهی متوسط جامعه وجود داشت. خیلی گمراه کننده است اگر این اتفاق را یک جور «بیداری» مردمی و جنبش از درون بدانیم٬ در حالی که در واقع یک جور شل کردن گره است به مردمی که خواستههای مشابهشان خیلی قدیمیتر از این اتفاق بوده است. مردم البته خیلی از آن استقبال کردند٬ نه به خاطر اینکه گشایشی در پی مبارزات خستگیناپذیر مردم بود٬ بلکه بیشتر گشایشی یکدفعهای و از بالا بود که شاید کمتر کسی در آن زمان به این فکر کرد که این گشایش اصلا در پی چیست؟! بررسی عملکرد آیندهی اصلاحطلبان خود شاهدی است بر این مدعا که این گشایشی بود از بالا. تمام نارساییها٬ تمام حمایت نکردنها و عقبنشینیها بر فرمایشی بودن این حرکت که البته به هر حال احتمالا تعدادی آدم صادق و ترقیخواه را هم با خود همراه کرده بود صحه میگذارد. و خیلی هوشمندانه نیست اگر فقط فشارهای حاکمیت را دلیل نارساییها بدانیم٬ که اگر حاکمیت میخواست٬ اصلا کاری نداشت که از اول جلوی این حرکت را بگیرد (نظارت استصوابی را که یادمان هست) و نگذارد این موجود به قول آمریکاییها به یک Pain in the ass و به قول خودمان به یک سر خر تبدیل شود. و اکنون به خوبی نتایج پیادهسازی این نظام دوحزبی را میبینیم. شرایط اتفاقا بسیار در ایران و آمریکا مشابه است. کم نیستند مردم اینجا که حالشان از دموکراتها به هم میخورد و آنها را بهتر از جمهوریخواهان نمیدانند و فقط به امید بیرون رفتن از عراق و دست برداشتن از سر ایران به آنها رای میدهند. و توی ایران هم الآن کم نیستند کسانی که فقط به خاطر اینکه کمتر خطر جنگ را احساس کنند و دست کم بتوانند با یک مانتوی معمولی توی خیابان راه بروند میخواهند به اصلاحطلبان رای بدهند. اتفاقا در هر دو کشور هم یک موج عظیم بی احساسی نسبت به انتخابات و بیتفاوتی وجود دارد. توی آمریکا هم تورم بالا رفته. ماجرای خانههای قسطی را هم همه شنیدهاند. بیکاری دارد زیاد میشود و فورد دارد آخرین نفسهایش را میکشد. به قول خود آمریکاییها آیا ما اصلا این روزها چیزی تولید میکنیم؟! و به این ترتیب است که نظام دو حزبی سعی میکند برای مردم مشغولیت ذهنی بتراشد٬ امنیت ملی٬ بمب اتم٬ و در ایران هم چکمهی خانمها٬ اتم٬ و دشمن خارجی و اینها بر سر این مسایل با هم دعوای زرگری میکنند. این نظام به خوبی موفق بوده که عمدهی وقت و انرژی مردم را بر سر این مسایل تلف کند. هر وقت واژهی تروریسم به کار برده میشود ترش میکنم. چون میدانم واژهای است که به نفع عدهای مصادره شده و به دلخواه از آن استفاده میکنند. اصلاحطلبی هم همین طور است. واژهای که اگر یادمان نباشد چه کسانی سردمدارانش هستند و چه بار معنایی بیش از صرف واژهاش یدک میکشد٬ بسیار گمراهمان خواهد کرد. و یادمان میرود که اگر این موجود یک حرکت فرمایشی باشد٬ معنیاش این نیست که خواستهای مردم از یادشان رفته و حرکتهای ترقیخواه مردم خاموش شدهاند. چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦
آهای خوشخواب؟!
ساعت حدود چهار و نیم بعد از ظهر است و من تقریبا نیم ساعت است که از خواب بلند شدهام. دیشب ساعت ۴ چراغها را خاموش کردم و حدس میزنم که تا ساعت ۶ مشغول این دست و آن دست شدن بودهام. این وضع ده روزی است که ادامه دارد٬ هر چند ساعت ۴ بیدار شدن تا حالا سابقه نداشته. از هر گونه پیشنهادی به جز پیشنهاد بدیهی «یه روز به خودت زور کن که زود بیدار شی بعد شبش خوابت میبره» به شدت استقبال میشود. لازم به ذکر است که راه حل قبلی توسط خانوادهام که هر روز ساعت ده صبح زنگ میزنند و من را بیدار میکنند با جدیت دنبال شده و تا به حال نتیجه نداده است!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ق.ظ توسط پيام شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦
باز هم یک مصاحبهی جالب دربارهی مسالهی قایقهای سپاه پاسداران و مسالهی اتمی ایران با جورج گالووی٬ نمایندهی سابق مجلس انگلیس٬ که با بحث لفظی با دیوید فروم منجر شده است. چه قدر از این ابروهای بالا رفته و قیافههای حق به جانب این آمریکاییهای پررو بدم میآید.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢۸ ق.ظ توسط پيام «چند بار دیگر میخواهیم با باور کردن دروغهای آدمهایی که دروغگوییشان در جریان جنگ عراق ثابت شده٬ در دام یک جنگ دیگر بیفتیم؟» «بوش در تلآویو دارد نقشهی جنگ اسراییل را که صد بمب اتمی حاضر و آماده دارد و به هیچ معاهدهی بینالمللی در این مورد هم پایبند نیست علیه کشوری میکشد که اصلا بمب اتمی ندارد.» هر چند آن هم فیلتر شده٬ اما این مصاحبه را که در بی بی سی انجام شده٬ میتوانید در بخش تصویری بی بی سی فارسی هم پیدا کنید. جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦
سازمان ملل مختلف!
چند روز پیش با دوستان رفتیم سازمان ملل. جالب بود٬ اینکه جایی بایستی که همیشه توی اخبار میدیدی٬ یا اینکه دست کم همان جا را از نزدیک ببینی. جایی را ببینی که تویش قطعنامههای شورای امنیت صادر شده. یا اینکه جایی را از نزدیک ببینی که هنوز جای هاله رویش باقی مانده!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ب.ظ توسط پيام آمریکا هم به نوبهی خود جایی است بس وقیح. با کمال پررویی یک آرشیو هیروشیما و ناکازاکی داشتند که شامل فلزاتی که در جریان انفجار بمب ذوب شده بودند و کلی عکس و این چیزها بود. رهبر تور هم دقایقی صرف تفهیم این قضیه کرد که ببینید چه قدر این بمب چیز خطرناکی است.ما ۷ نفر ایرانی در یک تور ۱۵ نفره بودیم. بعد از اینکه توضیحات خانم تمام شد٬ بنا به گفتهی بچهها کمتر کسی بین ما بود که جلوی خود را نگرفته باشد که بپرسد: ببخشید راستی کدوم کشور بود که این بمبها رو انداخت اونجا؟! سهشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦
من نویسندهی این وبلاگ که گویا سنی هم هست را نمیشناسم٬ اما این مطلبش خیلی جالب است. موقع خواندنش بعضی وقتها تنم میلرزید. یکی موقعی که دربارهی شجاعت علی سخن میگوید که چرا اگر امامت از او غصب شده هیچ نگفت و به وظیفهی الهیاش عمل نکرد٬ به یاد جواب مرسوم شیعه افتادم که «برای حفظ وحدت مسلمانان» و اینکه «از حق خود گذشت»؛ و لحظهای یاد این افتادم که این رفتار چه قدر در تربیت ما و شخصیت خودم هم هست که از حقمان و چیزی که فکر میکنیم درست است میگذریم٬ بدون هیچ دلیل جدی و فقط با این حالت تلخ که اصلا به جهنم٬ یا بذار اینم مال اونا باشه یا گور پدرشون... رفتاری که یکی دو سالی است به شدت پریشانم کرده.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ توسط پيام یک بار دیگر هم جایی یادم افتاد که در طرز فکر اهل سنت این قضیه بدیهی است که خوب حالا پیامبر از دنیا رفت٬ حالا ملت (امت!) دور هم جمع شوند و یکی برای رهبری خودشان برگزینند٬ و حالا این وسط به یاد تذکرات و راهنماییهای پیامبر هم به عنوان انسانی برگزیده و خدایی باشند. اما شیعیان هنوز هم برای اثبات حقانیت خودشان دنبال انواع سند و مدرک میگردند که نشان بدهند در جایی بی بروبرگرد پیامبر علی را به حکومت «منصوب» کرده. بعد از این مدت که از محیط ایران دور شدهام٬ گاهی از اینکه توجهم به بعضی چیزها جلب میشود یک دفعه شقیقهام تیر میکشد. گاهی میبینم که در وجود خیلی از ما که مخالف خیلی چیزها بودیم٬ و در شخص خودم٬ چه قدر بعضی تیرهاندیشیها به طور ناآگاهانه نهادینه شده و فقط باید از بیرون به آن نگاه کنیم تا چیزی مثل پتک به سرمان بخورد و ما را متوجه کند. سهشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦
عکس دیجیتال بگیرین٬ داکیومنت کنین بفرستین!! (به یاد رفقای برقی!) (!)
خوب این نوشته به عکسهای سفر اختصاص داره. تعدادشون خیلی زیاده٬ و راستش الآن نمیدونم که عکسها رو اینجا آپلود کنم یا نه. عکسهایی که میخوام اینجا بذارم ۷ مگابایت هستند٬ و با توجه به سرعت اینترنت دوستان ایران٬ اگه اونها رو اینجا بذارم٬ تا مدتها باز کردن این وبلاگ براشون به مصیبت عظمی تبدیل میشه. بنابراین با وجود اینکه این روش خیلی زیبا نیست٬ اما به عکسها لینک میدم تا در صفحهی جدید باز بشن.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳۳ ق.ظ توسط پيام همان طور که گفته بودم دانشگاه UCLA خیلی زیبا بود و تویش پر از درختهای تنومند و جالب. نمونهاش این «ریشه پراکنده در خاک» است. جالب بود که اکثر درختها هم چیزی مثل «شناسنامه» داشتند. نه تنها دانشگاه٬ و نه تنها شهر٬ بلکه کل کالیفرنیا پر است از نخلهایی که در دانشگاه و محدودهی شهر به دقت هرس شده بودند. این هم نمونهای است از معماری اروپایی دانشگاه. سنگفرشهای محوطه هم معمولا خیلی قشنگ بودند. لوس آنجلس مثل اکثر شهرهای آمریکا از تعداد زیادی شهر کوچک تشکیل شده که در فرهنگ ما از آن به عنوان محلههای شهر یاد میشود. یکی از شهرهای لوس آنجلس سانتا مونیکا نام دارد که ساحل قشنگی هم دارد. جریان آب هم بر روی شنهای ساحل نقشهای جالبی ایجاد کرده بود که من خیلی خوشم آمد. لوس آنجلس شهر مرتفعی نیست٬ خصوصا در مقایسه با نیویورک که چشم من به آن کم کم عادت کرده. اما وقتی به مرکز شهر برویم٬ ساختمانهای بلند هم زیاد میبینیم. نتوانستم از برجهایش عکس بگیرم٬ اما این عکس از US bank هم به نوبهی خود بد نیست! شهر چند منطقهی مختلف داشت که در آن آثار هالیوود به چشم میخورد. یکی از آنها خود آن تپهی معروف هالیوود بود و استودیوهای مختلف آن که به مناسبت حضور ما تعطیل بودند! (البته در اصل تقصیر مهندس عیسی مسیح است که بد موقع به دنیا آمده بود٬ و البته بعدش که من رفته بودم و هنوز دوستانم آنجا بودند به علت بلیط هفتاد دلاریاش نرفته بودند تو!) اما یک جای دیگری هست به نام بلوار هالیوود که تعدادی پاساژ و ساختمان توی آن پیدا میشد و توی خیابانهایش هم شخصیتهای سینمایی مثل مرد عنکبوتو و بتمن و اینها پیدا میشد. باید بگویم که این یکی از جوادترین چیزهایی بود که در عمرم دیده بودم و به شدت یاد مردمی میافتادم که میرفتند و در لوکیشن مهران غفوریان از آنها امضا میخواستند! حتی از آن هم بدتر٬ چون اینجا حتی مهران غفوریان مربوطه هم حضور نداشت و مردم یا با نمونههای بدل مرد عنکبوتو حال میکردند یا مثل این عکس با کف کفش و کف دستهای آنها! اطراف این بلوار خانههای بسیار زیبا و شیکی دیده میشد. همیشه دوست داشتهام توی چنین خانهای زندگی کنم٬ یا چنین خانهای. در ارتفاعات هم چنین منظرهای دیده میشد. (اگر اشتباه نکنم این منطقه با همان مالهالند درایو خیلی نزدیک است.) به هر حال٬ همهی اینها قبل از این است که با دیدن زیبایی محسور کنندهی beverly hills دامنمان از دست برود و کلا دست از عکس گرفتن بکشم! فقط بدانید که آن دو خانه که در همین عکسهای اخیر دیدید٬ به زیبایی معمولیترین خانههای beverly hills هم نیستند! بقیهی عکسها را به پستهای بعدی موکول میکنم. پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦
آپارات خانگی (۴- و ...)
فیلم «زندگی دوگانهی ورونیک» (La Double vie de Veronique) را دیدم.
احساسی که موقع دیدنش به من دست داد ترکیبی از دو حس مختلفی بود که موقع
دیدن دو فیلم «Mulholland Dr» و «آملی» داشتم! به خودم فرصت دادهام و
هنوز چیزی در موردش نخواندهام٬ و میخواهم ببینم چه قدر میتوانم بفهممش. با این وجود از نظرات دیگران خصوصا در مورد این تشابهی که من دیدم استقبال میکنم٬ خصوصا آنهایی که هر سه فیلم را دیدهاند. اما به هر حال چیزی که برای گفتنش لازم نیست صبر کنم این است که موسیقی
فیلم مثل اکثر فیلمهای کیشلوفسکی به شکل بیهمتایی مریض و مناسب است؛
خصوصا اگر آدم جاهایی که بازیگر ورونیک قرار است ادای سوپرانو خواندن را
در بیاورد چشمهایش را ببندد و لب زدن بسیار ضعیف او را نبیند!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ توسط پيام پینوشت: حالا که صحبت از «Mulholland Dr» شد٬ واجب است که یک قسمت از سفر اخیر را هم تعریف کنم. از همان روز اول که رفته بودم لوسآنجلس٬ یا اصلا در واقع از همان روزی که فهمیدم دارم میروم آنجا٬ تمایل بسیار شدیدی داشتم که حتما بروم و خود خیابان مالهالند درایو را ببینم٬ این خیابانی که آن قدر بار احساسی داشته که فیلمی با آن حال و اوضاع را به نام خود کند. زمانش هم برایم فرقی نداشت٬ که البته چه بهتر اگر شب میرفتیم آنجا. از همان روز اول هی به رفقا میگفتم که بریم مالهالند درایو٬ و آن که فیلم را ندیده بود مشتاق بود و آن دیگری هم برایش فرقی نداشت. به شوخی و جدی گفتیم و گفتیم تا اینکه شب اول کریسمس بدون هیچ برنامهی خاصی ساعت یازده و نیم سوار ماشین شدیم و زدیم بیرون. توی راه فکر کردیم و فکر کردیم که چه کنیم که ناگهان جرقه به ذهن رفیق مالهالند درایو ندیدهی ما زد که برویم آنجا. بهترین پیشنهاد بود. تپههای کوچک اطراف بزرگراه سن دیگو در تاریکی مطلق بود. بعد از چند مایل٬ به خروجی مالهالند درایو رسیدیم٬ که تنها چیزی که روشنش میکرد چراغهای ماشین ما بود. تصمیم گرفتیم که اول از سمت راست برویم. برای اینکه حس لازم هم ایجاد شود٬ شوخی شوخی یک آهنگ مریض از Radio Head هم گذاشتیم که بخواند. ظهرش هم کاخهای بسیار زیبا و سرسبز Beverly Hills را دیده بودیم و حالا باز با دیدن تک خانههایی که در درختها و باغهای تاریک و انبوه گم میشدند یاد آنجا میافتادیم٬ و البته این بار با سکوت. همان طور که با دقت و جدیت دنبال تشابه محل با «لوکیشن» فیلم میگشتم و نمییافتم٬ کم کم میترسیدیم. نه کسی پشت سرمان میآمد و نه جلویمان کسی بود. رفتیم بالا و بالاتر و کم کم سر یک تقاطع تصمیم گرفتیم که برگردیم. هر چه پایینتر میآمدیم راحتتر میشدیم و وقتی به نزدیکی تقاطع سن دیگو رسیدیم تصمیمم را گرفتم: «بچهها حالا بریم سمت چپش!» مخالفت خاصی به عمل نیامد و خوب راه را ادامه دادیم. این قسمت شلوغتر بود و خانهها به هم نزدیکتر بودند٬ و ما هم دیگر کمی سر کیف آمده بودیم و گپ میزدیم و شوخی میکردیم. کمتر از یک دقیقه به همین منوال گذشت که یک لحظه هشیار شدیم و دیدیم که جاده یک مرتبه تنگتر و تاریکتر و پرپیچوخمتر شده و فقط یک ماشین دنبالمان میآید. یک دفعه قلبم به تپش افتاد و بلند بلند میگفتم که «خودشه! این همون جاس! خود خودشه!» سکوت برقرار شد و جو ترسناک فیلم و آن مکان تمام وجودمان را فرا گرفت. چند ثانیه بعد صدای دوست مالهالند درایو دیدهی ما که تا حالا خیلی حرفی نزده بود از پشت در آمد که «آقا اینجا که داری میری هیچ جا نیست...!! برگرد بابا برگرد!!» نور چراغ ماشین عقبی که به طرز عجیبی هم فاصلهاش با ما کم بود انگار این طور القا میکرد که راه برگشت بسته است. یک دفعه حسابی دست پاچه شدیم. به هر دردی بود به ماشین عقبی راه دادیم که برود و حالا ما بودیم و این جادهی تنگ و تاریک و پرپیچ و پرشیب. درست بر فراز یک شیب تند که سر پیچ هم بود عقب جلو کردیم و برگشتیم! قلبم به شدت میزد و هر تپشاش را تا توی رگهای شقیقهام احساس میکردم. تازه اینجا بود که به ذهنم رسید صدای آن موسیقی مریض را کم کنم. با چنان شوقی از آنجا رفتیم پایین که انگار از شیطان فرار میکردیم؛ و اما آن حس ترس ناب من را در آن لحظه به هیچ طریق نمیتوان توصیف کرد. گویی تمام لوازم و ظرایف ایجاد آن تعلیق و ترس فیلم را اکنون با چشم و گوش خودم حس کرده بودم. خودرویی که از جادههای پرپیچ و خم و تاریک مالهالند درایو بالا میرود و با چراغهایش آن تاریکی سنگین را میکاود... جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦
سفرکرده... (کف مرگ)
دیروز رفتیم سن دیگو و امروز برگشتیم. خیلی قصد ندارم در موردش توضیح بدهم٬ چون نمیتوانم. شهر غیر قابل توصیف است و از ظرفیت من فراتر! رفقایم که آرزوهایی برای آیندهشان دارند کم کم مشاعرشان را از دست میدادند و کلا من هم دیگر کم کم بیخیال عکس گرفتن شدم! اولها تحسین میکردیم و بعد شوخی میکردیم٬ آخرش دیگر کسی حرف نمیزد! خصوصا این فرآیند مبهوت شدن از دیروزش شروع شده بود که رفتیم و Beverly Hills و آن قصرهای سرسبز و بینظیر آنجا را در لوسآنجلس دیدیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٢ ق.ظ توسط پيام سن دیگو آب و هوای عالی کالیفرنیا و معماری بینظیر نیویورک را با هم دارد. خصوصا خلیج سن دیگو هم که شهر را به دو قسمت تقسیم میکند٬ نمای بارانداز و ساختمانهای عظیم کنار اقیانوس را بسیار به نیویورک شبیه کرده است. یک پل بسیار عظیم هم دو قسمت شهر را به هم وصل میکند که وقتی دیشب از روی آن رد میشدیم و نور شهر را میدیدیم٬ کم کم در حال دیوانه شدن بودیم. به قول دوستان٬ کلا دیدگاهمان نسبت به زیبایی طبیعی و معماری هنرمندانه چند مرتبه رشد کرد! عکس خیلی نگرفتم. اما در آینده تعدادی عکس مناسب از این سفر اینجا میگذارم و شاید اتفاقات را هم کمی بیشتر تعریف کنم. راستی! بچههایی که اپلای میکنید! اگر از زمانش نگذشته٬ دانشگاه UCLA را بچسبید و سانتا باربارا و سن دیگو را بیخیال شید! این دو تای آخری اصلا کمپ قشنگی ندارند٬ بر خلاف آن چیزی که معروف است. در واقع آدم وقتی UCLA را میبیند اصلا استانداردهایش عوض میشود!! یک نکتهی دیگر هم این است که آسفالت اتوبانها و خیابانهای لوسآنجلس از تهران بدتر نباشد٬ بهتر نیست! مات و مبهوت مانده بودم وقتی توی Beverly Hills از بین قصرهایی میگذشتیم که دهها و صدها میلیون دلار قیمت داشتند و آسفالت خیابانشان مثل خیابان آزادی بود. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |