|
|
حلاج وشان |
|
چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥
در خبر ۲۰ شبکه چهار٬ مصاحبه ای با يک پژوهشگر انجام شد( آخر می دانيد٬ مملکت ما کلا پيشرفت های علمی خفنی دارد و طبعا رسانه ای ملی و متعهد چون صدا و سيما٬ خصوصا در شرايط کنونی که انرژی هسته ای حق مسلم ماست٬ وظيفه ی خود می داند که به امر مهم پژوهش بپردازد.) در زير نويس مصاحبه نوشته شده بود: دکتر... با ۶۰ مقاله ی ISI و ... دکتر محترم در ابتدای مصاحبه فرمودند که اجازه دهيد که قدری اين اطلاعات شما را که مربوط به دو سال پيش است تصحيح کنم٬ در حال حاضر مشاور فلان امور رئيس جمهور بوده و دارای ۱۸۰ مقاله ی ISI هستم توليد ۱۲۰ مقاله در طول دو سال٬ مرا فقط به ياد عبارت Paper Generator يا «دانشجوهای دوره ی دکترا به عنوان برده» می اندازد. اگر در اين ديدگاه خود نکته ای را از قلم انداخته ام و اشتباه می کنم٬ به من گوشزد کنيد. سهشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥
چه کوه خوبی بود ديروز... جوی دوستانه و آرام٬ بی ذره ای ناخالصی در احساس رفاقتی که ميانمان بود٬ با دوستانی خوب... دوستی که تا پنج ماه ديگر در کنارم نخواهد بود٬ و همواره افسوس می خورم که چرا او را دير کشف کردم٬ دوستی که در نهايت ظاهر ساده و بچگانه اش٬ دلی بزرگ و سرشار از صداقت و خيرخواهی دارد٬ دوستی که در تمامی سکوت هميشگی اش و غمی که در لبخندش موج می زند٬ و با تمام فاصله ای که با من دارد٬ گويی آوايی خوش است که از دور به گوشم می رسد٬ دوستی که در تمام شوخی های گزنده ی هميشگی اش٬ و در تمام شاخه شونه کشيدن هايش٬ محبتی لطيف حس می کنم٬ دوستی که به واسطه ی مدت کوتاهی که به او سه تار ياد داده ام و می دهم٬ احترامی چون يک استاد راستين برايم قائل است٬ دوستی که چون خود من عاشق طبيعت است و از چوب جمع کردن و روشن کردن آتشی که بوی دودش به او می ماند و ديگران از آن چای می خورند٬ همچون خود من لذت می برد٬ و دوستی که در پس تمامی آشوب درونی و مشکلات فلسفی اش٬ تلاش می کند ديگران را در سطح رابطه ای که با آنها برقرار کرده دوست بدارد... دوستانی که شايد روزی از زندگی ام حذف شوند٬ دوستانی که شايد بعضی از آنها هيچ گاه به من آن قدر نزديک نبودند که احساس کنم بايد به آنها وابسته شوم. اما همين ها ديروز آن چنان شادی و آرامشی در وجودم ايجاد کردند که مدتها بود حس نکرده بودم. جايتان خالی بود٬ هم تو٬ و هم تو٬ و هم تو٬ و هم تو... پی نوشت( دهم ارديبهشت٬ خصوصا قابل توجه سارا) : توجه کنيد که در جمله ی اول اين نوشته شده دوستان٬ هفت توصيف بالا هم مربوط است به هفت انسان تمايز پذير که با من می شدند هشت نفر!! جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥
برنامه ی ميزگرد در بخش فارسی صدای آمريکا را می ديدم٬ چند نکته به نظرم رسيد: - تعدادی قرص آرام بخش قوی به جناب بهارلو توصيه می شود. - بهارلو گفت: ما اينجا نشسته ايم که مردم حرفهای دلشونو که مربوط به برنامه است بزنند٬ شما وقت برنامه را تلف می کنيد. ترجمه ی اين حرف اين ميشه که اين برنامه بودجه می گيره تا يه چرت و پرت هايی رو تو سر ملت فرو کنه٬ شما نمی ذارين ما فرو کنيم! - در مقام سفسطه و سو استفاده از حرف ديگران همه به هم شبيه هستند. پی نوشت: اين هيچ ربطی نداره٬ ولی بنده اين بيت شعر معروف رو به اين صورت بيشتر می پسندم: يه احمقی مثل من٬ عاشق و بيقراره يه آشغالی مثل تو قشنگ تر از ستاره سهشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥
متن زير مقاله ای است که جديدا درباره فرانسيس بيکن نوشته ام٬ از ديدگاه ها و انتقادهای شما استقبال می شود.
فرانسیس بیکن٬ پرچم دار علم نوين چکيده در این نوشته میخواهیم با بیان اجمالی برخی از دیدگاههای فلسفی فرانسیس بیکن تأثیر او را در ایجاد دیدگاهی نو در علوم بشری نشان دهیم. بیش از هر چیز تلاش خواهیم کرد که کوشش او را برای رهایی از جمود فکری قرون وسطی بزرگنمایی کرده و نشان دهیم ریشهی بیشتر اقدامات و دیدگاههای او نیل به همین هدف است. مقدمه شاید اولین چیزی که درمطالعهی فلسفهی فرانسیس بیکن[1] نظرها را جلب میکند، عدم تلاش آن برای توصیف و تبیین تمام نظام هستی و کمادعایی آن باشد. شاید به جرأت بتوان گفت بخش اعظم فلسفهی فرانسیس بیکن را آن چیزی تشکیل میدهد که امروزه فلسفهی علم مینامیم. اگر فلسفهی علم از طرفی در مقام توصیف علم و فرآیندهای پیشرفت آن قرار میگیرد، فلسفهی فرانسیس بیکن را میتوان تلاشی نسبتاً موفق در تبیین روش علم جدید دانست، روشی که شاید برای اولین بار به طور منسجم و با بیانی تازه ارائه شد و تأثیر مهمی در تغییر نگرش بشر نسبت به طبیعت نهاد، که نهایتاً منجر به دستیابی به درکی ژرفتر و گستردهتر از آن گشت. تفاوت فلسفهی علم به عنوان معرفتی مضاف، با فلسفهی بیکن در ارزش و قداستی است که بیکن برای علم و روشی که به زعم او باید روش علم باشد قائل میشود. اگر فلسفهی علم صرفاً به توضیح و تشریح روش علمی میپردازد، بیکن انسان را به سوی آن فرا میخواند، و آن را تنها راه شناخت طبیعت میشناساند. فرانسیس بیکن، در بیست و دوم ژانویهی 1561 میلادی در لندن و در خانوادهای اشرافی که با سران قدرت رابطه داشتند به دنیا آمد. مدت کوتاهی در کمبریج تحصیل کرد ولی در اندک زمانی آنجا را ترک کرد. نمیتوان گفت به طور مشخص شاگردی کسی را کرده و از مکتب کسی پیروی کرده است. از همان زمان جوانی نسبت به وضعیت علوم و آموزش آن انتقادهای فراوانی داشت و همین انتقادات او بعدها در آثار او به طور گسترده و گاهی حتی با لحنی گزنده انعکاس یافته است. در سن نوجوانی به سیاست روی آورد و در طول مدت چهل و پنج سال در سلسله مراتب سیاسی ترقی کرد تا حتی به مقام صدارت عظمای انگلستان نیز درآمد، هر چند گاهی گفته میشود که این مشاغل سیاسی، او را تا حدودی از تحصیل علوم و فلسفه باز داشته است. در زندگی سیاسی، همان گونه که سیری صعودی را طی کرد و به اوج رسید، به یکباره نیز با اتهام ارتشاء و محکومیت، شدیداً سقوط نمود. هر چند در مورد درستی این اتهام و اصولاً مفهوم ارتشاء در عرف رایج آن زمان و صحت انتساب این عنوان به اعمال او اختلاف نظر وجود دارد، به هر حال این حکم او را برای سالها دچار تنگدستی و سختی نمود و طبعاً او را از دنیای سیاست نیز به بیرون راند. شاید همین امر بود که موجب شد او سالهای پایانی عمر خود را به تحصیل علم و خصوصاً اخذ تجربیات علمی( که همان گونه که خواهیم دید، در نظام فکری او از اهمیت ویژهای برخوردار است) بپردازد. وی در نهایت در جریان یکی از تجربیات علمی خود، دچار بیماری شده و در نهم آوریل 1626 در سن شصت و پنج سالگی از دنیا رفت. فلسفهی فرانسیس بیکن را در مقایسه با پیشینیان او و حتی همعصرانش، به طور واضح دکارت[2]، شاید نتوان فلسفهای منسجم و عمیق به حساب آورد. به بیانی افراطیتر، اگر فلسفه را نوعی تلاش ذهنی برای ارائهی توصیفی بسیار کلی و جهانشمول از عالم و قوانین حاکم بر آن به حساب آوریم، شاید دیدگاههای بیکن را نه به عنوان فلسفه، بلکه باید به صورت ترکیبی از علم تجربی، تشریح روش آن و الهیات( کلام) در نظر گرفت. به نظر میرسد او تلاش کرده در مورد هستی و ماهیت آن کمترین اصول موضوعه و پیشفرضها را در نظام فکری خود وارد کند، هر چند این امر نهایتاً به برخی نواقص، ابهامات و یا دوگانگیها منجر شود. همان گونه که خواهیم دید، در خیلی مواقع، یا در مورد بنیانهای هستیشناسی اصلاً بحث نکرده، یا دیدگاههای رایج را پذیرفته، و یا پاسخ این گونه پرسشها را به عهدهی کلام گذاشته است. اما در ازای آن کوشیده است که قلمرویی هر چند کوچک، اما نفوذناپذیر برای تجربه باز نماید و نقش آن را روشن نموده و بر اهمیت آن تأکید ورزد. در این نوشته، قدری به بیان دیدگاههای فلسفی او میپردازیم، تا گزارههای اخیر قدری واضحتر گردد و پس از آن نیز به بیان روش و منطق جدید او و مقایسهی آن با وضعیت کنونی علم خواهیم پرداخت، که هدف اصلی این نوشته را تشکیل میدهد. برخی از دیدگاههای فلسفی بیکن بشر از گذشتههای دور تا کنون، از فن برای پیشبرد بهتر اهداف خود استفاده کرده است. همچنین آن چیزی که از آن تحت عنوان فلسفه یا حکمت یاد میکنیم، دستکم دو هزار و پانصد سال، یعنی از زمان یونان باستان، تاریخ مکتوب دارد. بیکن اولین کسی است که به طور جدی و واضح، این دو فعالیت بشری را به یکدیگر مربوط میسازد. از لحاظ بیکن، علم و فلسفه، یا به بیان امروزی آن دانش، باید برای بشر کاربرد داشته باشد، یعنی دانش، باید بشر را در تعامل با طبیعت توانا سازد و به انسان کمک کند تا فرمانروای جهان شود. به همین دلیل است که تمامی بخشهای طبیعت، چه پست و بیارزش و چه عالی، شایستهی این است که موضوع بررسی و تجربه قرار گیرد. یکی از ریشهها و پشتوانههای فلسفیِ فناوری امروز بشر را باید در این دیدگاه بیکن جستجو کرد. لزوم کاربردی بودن علوم نزد بیکن، او را به سمت تجربه سوق میدهد. او میخواهد رفتار طبیعت را تحت ارادهی بشر در آورد، بنابراین لازم است که برای تولید فرآیندهای دلخواه، به چگونگی انجام این فرآیندها علم داشته باشد. بر خلاف افلاطون، که دستیابی به واقعیت را صرفاً نوعی یادآوری میداند، بیکن معتقد است که ذهن انسان اصولاً نسبت به جهانی که در آن زندگی میکند بیگانه و ناآگاه است و آگاهی نسبت به آن باید از بیرون انسان کسب شود. بهترین راه برای کسب آگاهی نیز این است که بگذاریم طبیعت، خود آن را برای ما روشن سازد، یعنی با مشاهدهی رفتار طبیعت، باید به کشف آن پرداخت. از آنجا که به نظر بیکن انسان موجودی ناآگاه است، تفکر محض و بدون توجه به دنیای خارج، چیزی به علم او نسبت به طبیعت نمیافزاید، بلکه در بهترین حالت به یک نظام فکری خودسازگار منتهی میشود. توسل یافتن بیکن به تجربه برای شناخت طبیعت اصلاً به معنی مادی مسلک بودن او نیست. او قطعاً به وجود خدا و عالم ماوراءالطبیعی معتقد است و مجرای شناخت آن را نیز نه تجربه و نه عقل، بلکه صرفاً ایمان و کلام میداند. اما از طرف دیگر او تفاوتی اساسی با دینداران پیش از خود دارد. به نظر میرسد او تلاش کرده که با زیرکی، دین و احکام خداوند، و همچنین تعقل محض را از محدودهی علوم و آن چیزی که فلسفهی طبیعی میخواند بیرون براند. برای انجام این کار، او معارف بشری را به دستههای مختلفی تقسیم کرده است، برخی را کاملاً به عهدهی کلام الهی گذاشته و برخی را صرفاً حیطهی عمل تجربه، که البته با تعقل نیز توأم شده باشد تشخیص داده است. بیکن علوم را به اقسام مختلف تاریخ، شعر، فلسفه، منطق و اخلاق تقسیم نموده و هر کدام را به یکی از قوههای انسان مربوط ساخته است. تاریخ را به حافظه و شعر را به خلاقیت و نوآوری انسان مربوط ساخته است. اما شاید مهمترین کاری که در طبقهبندی خود انجام داده، به دو بخش فلسفه و منطق مربوط باشد. در قسمت بعد به طور خاص به منطق خواهیم پرداخت، اما اکنون لازم است که به تقسیمات او از فلسفه بپردازیم. او فلسفه را به سه بخش کلی فلسفهی الهی، طبیعی و انسانی تقسیم کرد. البته باید مقولهی دیگری را نیز که او «الهیات منزل و مقدس»[3] نامیده در کنار این سه قسم فلسفه قرار دهیم تا در واقع نظام هستیشناسی او تکمیل گردد. از لحاظ بیکن، فلسفهی طبیعی، بررسی و تحقیق در مورد طبیعت است، که از مجرای تجربه و البته تعقل صورت میگیرد. فلسفهی الهی نیز بخشی از علوم است که با مشاهدهی طبیعت، انسان را در درک خداوند و پذیرش وجود او توانا میسازد، هر چند معارف الهی راستین را در اصل باید در الهیات منزل و مقدس جستجو کرد. فلسفهی الهی صرفاً ذهن بشر را برای خداوند پذیرا میکند اما معرفت دینی را تنها میتوان از طریق الهیات مقدس، که همان وحی و کلام باشد کسب کرد، بنابراین فهم مسائل مربوط به خداوند و دین، کاملاً از محدودهی تجربه خارج بوده و عقل نیز نهایتاً میتواند قدری ذهن را برای درک آن آماده سازد. بیکن علیرغم اینکه عملاً در زندگی خود خیلی بیشتر به مسائل فلسفهی طبیعی توجه نموده، با این حال در نظر، مسائل ایمانی را برتر از مسائل دنیوی و طبیعی قرار میدهد. در جایی امور طبیعی را به مردگان و امور الهی را به زندگان تشبیه کرده، اما به نظر میرسد همچنان از این برتری دادن الهیات به طبیعیات، هدفی که دنبال میکند بیرون راندن الهیات از طبیعیات و استقلال بخشیدن به تجربه به عنوان مجرای کشف طبیعت باشد. موضوع فلسفهی انسانی از دیدگاه بیکن به دو بخش انسانشناسی و سیاست تقسیم میشود. اولی به انسان به عنوان فرد نگریسته و جوهر نفس او و رابطهاش را با بدن بررسی میکند، و دیگری به بررسی رفتار اجتماعی انسان میپردازد. انسانشناسیِ بیکن نمونهی بارزی است از مسائلی که او کاملاً سطحی به آن پرداخته و عمدتاً دیدگاههای رایج را در مورد آن پذیرفته است. او به سادگی انسان را دارای دو نفس، یکی نفس ناطقه و دیگری نفس غیرناطقه دانسته که میان انسان و حیوان مشترک است، اما در همین تقسیمبندی نیز همچنان هدف خود را از نظر دور نداشته است. او نفس ناطقه را متحرک و بالان میداند و تذکر میدهد که عالم طبیعی نیز متحرک و متغیر است، و به این طریق نتیجه میگیرد که نفس ناطقه که عقل را نیز در بر میگیرد، میتواند تنها به بررسی طبیعت بپردازد. از طرف دیگر، ثابتاتی چون وحی الهی و کلام، صرفاً وسیلهی دریافت امور مربوط به خداوند و دین بوده و نمیتوانند و نباید به امور صیرورتپذیر بپردازند. بار دیگر میتوان دید که بیکن تلاش میکند حوزهی تجربه و الهیات را جدا سازد، و این بار حتی به استدلالی نسبتاً سطحی و گذرا بسنده میکند. طبقهبندی علوم بیکن بسیار مفصل است و هدف ما در اینجا صرفاً بیان شمایی کلی بود تا بتوانیم قدری مدعای خود را در مورد پسزمینهی ذهنی بیکن موجه کنیم. اما در مورد این گونه طبقهبندی او از علوم و طفره رفتن او از برخی مسائل دلایل مختلفی میتوان تصور کرد. عدهای بر این باورند که عدم توجه او به برخی مسائل ناشی از دانش ضعیف فلسفی او بوده است، به طوری که گفته میشود با عقاید برخی افراد تنها به طور شفاهی و از طریق سخنان دیگران آشنا بوده است. از طرف دیگر ممکن است طفره رفتن از مسائلی چون جوهر نفس و مانند آن، برای او به جهت دوری از آنچه او جدل بیحاصل مینامید صورت گرفته باشد، به این معنی که او اصلاً به این گونه پرسشها اعتقادی نداشته و تلاش کرده به کشف آن چیزی که تجربهپذیر است نایل آید. به هر حال به نظر میرسد همان گونه که پیش از این به کرات ذکر کردیم، ایجاد شأنی برای تجربه به عنوان مرجع کشف طبیعت، بخش مهمی از پسزمینهی ذهنی او را تشکیل داده باشد. منطق نو و استقراء بیکن از دو منظر کلی فلسفه و منطق پیش از خودش را مورد انتقاد قرار میدهد. یکی از این موارد بسنده کردن به استدلال قیاسی و معرفی آن به عنوان وسیلهی کشف طبیعت و دیگری استفادهی نادرست از استقرا است. از لحاظ او، تنها راه کشف قوانین طبیعت استقراست، اما نه آن گونه که تا کنون توسط فیلسوفان به کار برده شده است. همان گونه که میدانیم، در قیاس، همواره گزارهای جزئی از گزارهای کلی نتیجه میشود. به زعم بیکن، در فلسفههای قدیمی، همواره تعدادی گزارهی کلی وجود دارد که با استناد به آنها و با استفاده از استدلال قیاسی، میتوان در موارد جزئی، گزارههایی استنتاج نمود و به کمک آن به توصیف هستی پرداخت. گزارهها یا مفاهیم کلی، در برخی فلسفهها از طریق استقرا به دست میآیند، همانند فلسفهی افلاطون و گاهی دیگر نیز به هیچ پایهای تکیه نکرده و صرفاً به عنوان اصل پذیرفته میشوند. بیکن به هر دو حالت خرده میگیرد. نظر او این است که برای شناخت طبیعت باید از خود طبیعت آغاز کرد. بنابراین ارائهی هر گونه گزارهی کلی در مورد طبیعت، باید از طریق استقرا صورت گیرد. بشر از ابتدا هیچ گزارهی کلی در اختیار ندارد که بخوهد به آن استناد کند، بنابراین هر نظام فلسفی علاوه بر استدلال قیاسی، به استدلالی نیاز دارد که بتوان از طریق آن کلیات را از جزئیات استخراج نمود. او از طرف دیگر از نحوهی استفادهی قدما از استقرا انتقاد میکند، چرا که آنان در استقرای خویش به مقدار کافی شواهد گردآوری نکردهاند و به مواردی که گزارهی کلی آنها را ابطال میکند نیز توجه نکردهاند. بیکن گزارههای جزئی به وضوح اشتباهی را که به کمک استدلال قیاسی از گزارههای کلی برخی فیلسوفان نتیجه میشود، به عنوان گواه خوبی برای ضعف استقرای قدما معرفی میکند. بیکن طبیعتاً ارسطو را به خاطر اینکه قیاس را مجرای کشف طبیعت در نظر گرفته است سرزنش میکند و در مقابل منطق او، منطقی نو معرفی میکند که در آن هر گونه شناختی از طبیعت از طریق تجربه و استقرا صورت میگیرد. او تجربه را به عنوان نقطهی آغاز علم در نظر میگیرد و تلاش میکند اعتبار آن را از طریق آن چه قواعد روش نام مینهد، تضمین کند. او ذهن را به آینهای تشبیه میکند که همواره با اعوجاجاتی همراه است و واقعیت را متفاوت با آن چیزی که هست به انسان مینمایاند. قواعد روش، وسایلی هستند که به کمک آن میتوان آینهی ذهن را صیقل داد و اشتباهات آن را کاهش داد. اولین قاعده، این است که در انجام آزمایش و مشاهده، ذهن باید از هر گونه پیشداوری مبرا باشد. به این معنی، اگر به مشاهدهی بیطرفانهی طبیعت بپردازیم، طبیعت خود ما را به سوی قوانین و الگوهای خود پیش خواهد برد. این قاعده البته بعدها با مشکل مواجه شده است، چنان که تاریخ علم نشان داده، بشر هیچ گاه در تولید علم بی طرف نیست و همواره پیشزمینههای ذهنی، او را به سمت نگرش یا نگرشهای خاصی از طبیعت سوق خواهد داد، در این مورد پاپر[4] به حق به این دیدگاه استقرایی خرده گرفته است. فایرابند[5] در پاسخ به انتقاد پاپر عنوان میکند که مقصود بیکن از مشاهدات بیطرفانه این نیست که در هنگام مشاهدهی پدیدهها، هیچ پیشداوری نباید به ذهن خطور کند، بلکه باید پس از جمع آوری دادهها، به خالصسازی و پاک کردن آن از قضاوتهای ذهن پرداخت. اما این توجیه مناسبی برای دیدگاه بیکن نیست، چرا که پیشداوریهای ذهنی در فرآیند خالصسازی دادهها نیز وجود دارد و همین امر بدست آوردن دادههای تجربی خالص و بدون داوری را ناممکن میسازد. بیکن، برای اینکه دچار استقرای ناقص گذشتگان نشود، برای استقرا سه مرحله در نظر میگیرد. استقرای او از گزارههای تجربی آغاز میشود، و با گذار از کلیات سفلی و وسطی، نهایتاً به کلیات کبری ختم میشود. گذر از این سه مرحله نیز یکی دیگر از قواعد روش او را تشکیل میدهد. البته او به شرح دقیق تفاوتهای مراحل مختلف کلیات نپرداخته، اما با قدری اغماض شاید بتوان تصویر او را به نظریههای علمی کنونی منطبق کرد، به این طریق که در هر نظریهی علمی، تعدادی گزارهی بسیار کلی و بنیادین وجود دارد، همانند قوانین حرکت نیوتون، و گزارههایی جزئیتر نیز یافت میشود. شاید بتوان گزارههای کلی را متناظر با کلیات کبری و گزارههای جزئیتر را متناظر با کلیات وسطی و سفلی تصور کرد. در واقع در مراتب کلیات بیکن، هر چه به سمت کلیات کبری پیش برویم، به کشف علل بنیادین و ثابت پدیدههای مختلف دست مییابیم. اعوجاجات یا خطاهای ذهن در فلسفهی بیکن، تحت عنوان چهار بت مطرح گردیدهاند. بتهای طایفه، بتهای غار، بتهای بازار و بتهای نمایشخانه. به شرح این بتها نخواهیم پرداخت، تنها به اجمال میگوییم که بتهای نوع اول بتهایی هستند که همواره با نوع بشر همراه بوده و خواهند بود، که بخش زیادی از اعوجاجات ذهن در همین دسته جای میگیرند. بتهای دیگر در ذات بشر نیستند، بلکه به واسطهی کردار نادرست انسان به ذهن او وارد شده و شناخت او را از طبیعت مخدوش میکنند. در اینجا انتقاد دیگری به فلسفهی بیکن وارد میشود، و آن وجود خطاهای ذاتی ذهن بشر است، آیا اگر ذهن ذاتاً مخدوش باشد میتوان انتظار داشت که به کمک آن بتوان به شناختی درست از طبیعت نایل آمد؟ پاسخی که بیکن میدهد این است که این بتها و اثر آنها باید شناخته شود، و همواره تلاش ما باید در این راستا باشد که اثر آنها را کاهش دهیم و حذف کنیم، و از طرف دیگر بدانیم که هر آنچه میگوییم ممکن است با ایرادهایی ناشی از این بتها همراه باشد. به نظر نمیرسد پاسخ بیکن به این ایراد چندان قانعکننده باشد. با توجه به آن چه امروزه از بررسی تاریخ و فسفهی علم میدانیم، روش علمی بیکن در دو نکتهی دیگر هم ضعف دارد. این دو ایراد، عدم وجود دو مفهوم فرضیه و نظریه در فلسفهی علم اوست. دانشمندان غالباً آزمایشهای خود را برای پرتو افکندن بر فرضیهای که در ذهن دارند انجام میدهند و اصولاً به طور تصادفی دست به آزمایشهای مختلف نمیزنند تا قوانین طبیعت خود به خود بر آنان آشکار شود. البته شاید این ایراد را بتوان با توجه به جدول حضور، غیاب و درجات مقایسهی[6] بیکن تا حدودی پاسخ گفت، به این معنی که با این جدولها، بیکن به طور ضمنی اشاره میکندکه در آزمایش به دنبال پدیدهی خاصی میگردد. اما این نکته با در دست داشتن فرضیهای مبنی بر چگونگی وقوع یک پدیده تفاوت دارد. بیکن علم را به عنوان یک کل به نام نظریه نمینگرد، بلکه آن را صرفاً به صورت مجموعهای از گزارههای کلی که از طریق استقرا استنتاج شدهاند تصویر میکند و وجود اصول بنیادین و قوانین و دیگر اجزای نظریه را در نظر نمیگیرد. هر چند به راستی، این را نمیتوان به عنوان ضعف دیدگاه او تلقی کرد، چرا که در زمان او هیچ نظریهی علمی به معنای کنونی وجود نداشته است که او بتواند بر مبنای آن علم را این چنین تصویر کند. افلاطون و ارسطو همواره بنیانگذاران فلسفه قلمداد شدهاند، چرا که به راستی بسیاری از پرسشهایی که فیلسوفان پس از آنان تلاش کردهاند به آن پاسخ دهند را اینان پیش کشیدهاند. فرانسیس بیکن را نیز به این معنا باید بنیانگذار فلسفهی علم دانست. با تمام کمبودهایی که در فلسفهی او و حتی فلسفهی علم او میتوان یافت، بسیاری از محتوای کنونی فلسفهی علم، نقد و باز تعریف آن چیزی است که زمانی بیکن پیش کشیده بود. شک نیست که بشر کنونی، پیشرفتهای علمی خود را تا حدود زیادی مرهون دیدگاههای انقلابی و نوین بیکن است. منابع: - جهانگیری، محسن. احوال وآثار و آراء فرانسیس بیکن، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول 1369. - Klein, Juergen, "Francis Bacon", The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Fall 2004 Edition), Edward N. Zalta (ed.), URL = <http://plato.stanford.edu/archives/fall2004/entries/francis-bacon/>. - Muntersbjorn, Madeline M. (2002) Francis Bacon`s Philosophy of Science: machina intellectus and forma indita. URL = <http://philsci-archive.pitt.edu/archive/00001089/00/Muntersbjorn.doc>. شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥
فيزيک جديد٬ به طور خاص مکانيک کوانتومی٬ منجر به ديدگاه های کاملا غير رئاليستی و افراطی شده است. گفته می شود که اصلا واقعيت فيزيکی بدون مشاهده ی آزمايشگران معنی ندارد٬ و اصلا معلوم نيست که جهان تا هنگامی که مشاهده شده است وجود دارد يا نه. اين ديدگاه٬ نوعی زياده روی و اغراق در تلاشی است که در جهت خارج راندن پيش فرض های غيرفيزيکی و متافيزيکی از علم صورت می گيرد٬ تلاشی است( به نظر من ناموفق) که در جهت ابتنای صرف علم بر تجربه صورت می گيرد. در فلسفه های جديد٬ نسبی نگری شديدی ديده می شود. از آنجا که هر نظام فلسفی بر اصولی اثبات ناپذير مبتنی است٬ ممکن است بسيار به نظر منطقی برسد که نظام ها و ايدئولوژی های مختلف هيچ ارجحيتی به يکديگر ندارند. اين عدم ارجحيت در حوزه ی نظريه٬ گاهی به طور افراطی به اين ديدگاه منجر می گردد که نظام های مختلف در مقام عمل و راه کارهايی که ارائه می کنند نيز هيچ ارجحيتی نمی توانند نسبت به هم داشته باشند. نکته ی قابل ذکر اين است که فيزيک پيشه ها٬ هر چند ديدگاهی ارتودوکس و غير رئاليستی داشته باشند٬ در آزمايشگاه رئاليست می شوند. در آزمايشگاه تلاش می کنند الکترونی را به صفحه ای بتابانند٬و هنگامی که آن را آشکار سازی می کنند٬ معتقدند که «چيزي» به نام الکترون به صفحه ی آشکار ساز برخورد کرده است. در مقام عمل هم٬ هنگامی که در مقابله ای اجتماعی و فرهنگی با گروهی مستبد و ارتجاعی روبه رو شويم٬ به يکباره می پذيريم که عقايد آن قدرها هم نسبت به يکديگر نامرجح نيستند٬ و به عينه می بينيم که نظام فکری خاصی٬ به همراه راه کارهای عملی که پيشنهاد می کند٬ به راستی عرصه را تنگ می کند٬ آزادی را می گيرد و انسان ها را به سختی می اندازد. هر آنچه با ديدگاهی روشنفکرانه و آکادميک بيان شده٬ به يکباره با تجربه ای تاريخی٬ اعتبارش بسيار محدود می شود. چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥
يک بار ديگر هم چنين مطلبی نوشته بودم٬ اما می خواهم به آن تاکيد کنم: - موسيقی راک٬ ذهن و روح را فرسوده می سازد٬ تمام توان و انرژی آدم را می گيرد٬ و خيلی وقتها روحيه ی آدم را متلاطم می کند و آرامش را از انسان می گيرد. - من سه نوع راک کلی می توانم تشخيص دهم: اولی نوعی است که بيشتر شبيه پاپ است٬ خيلی آسان فهم است و ترکيب ساده ای دارد٬ سلوی گيتار الکتريک در آن کمرنگ است و به ريتم بسنده می شود٬ Distortion گيتار هم در آن معمولا کم است. اين نوع برای من خيلی کاربرد ندارد٬ چون ساده ترين و پيش پا افتاده ترين موسيقی ايرانی٬ کلاسيک يا هر چيز ديگر از آن پرمعناتر و ارضا کننده تر است. دومی نوعی است که ادعای خفن بودن و وحشی بودن و ناهنجار بودن را دارد. سلوهای الکتريک وجود دارد اما خيلی پر مغز نيست٬ ريف ها به طرز جنون آميزی همواره جريان دارند و لحظه ای پس زمينه ی شلوغ قطع نمی شود. Distortion هم معمولا در حد بيشينه اش قرار دارد. انواع متال نمونه ی اين گونه است٬ که باز خيلی به کار من نمی آيد٬ چون به لحاظ عصبی سريعا به آن واکنش نشان می دهم. سومی نوعی است که به آن راک معنا دار می گويم. سبک در اينها بسيار می تواند مختلف باشد٬ اما نکته ی مشترک در همه ی آنها٬ ساختار قوی موسيقايی و تلاشی است که برای القای پيام های اجتماعی٬ روان شناسی و غيره دارند. سبک در اينها می تواند چون Pink Floyd نسبتا آرام باشد٬ بدون شلوغی زياد٬ که گاهی احساسی که در آدم بر می انگيزد به موسيقی ارکسترال خيلی نزديک است و گاهی خيلی تفکر بر انگيز هم هست٬ و می تواند چون Dream Theater بسيار شلوغ و تهاجمی باشد. اما به هر حال هر دو در من بسيار اثر می کنند و به علت روحيه ی غمناک و مصيبت زده ای که از بستر اجتماعی زاينده ی اينها ناشی می شود٬ اثرشان معمولا افسرده کننده است٬ خصوصا اگر دوز (Dosage) آن مثل من از حد فراتر رود. در مورد گروه آخری هم شلوغی و استرسی که به گوش وارد می شود٬ شرايط را بدتر می کند. - واقعا توصيه می کنم راک گوش ندهيد٬ چون کشش زيادی دارد و اگر در آن غرق شويد و عادت کنيد٬ پدرتان را در می آورد. شباهت بسيار زيادی به اعتياد دارد. گاهی علی رغم خستگی ذهنی شديد و عصبی بودن٬ باز هم بی آنکه دست خودم باشد ذهنم راک می طلبد و گوش می کنم. در آن مواقع تصويری که از خودم دارم تصوير آدمی است که شديدا سرفه می کند و سيگار با سيگار روشن می کند. - رفقا می دانم از دستتان بر نمی آيد٬ ولی هر جوری می توانيد کمک کنيد ترک کنم! مقادير مناسبی کرال و سمفونی های باخ٬ تک نوازی آرام پيانو( مانند شوپن) و امثال آن درخواست می شود. - داشتم ساعتی پيش تمرين حل می کردم. ذهنم از راک پر بود٬ چون در طول روز و بعد از ظهر مجموعا سه ساعتی گوش کرده بودم. ذهنم به راستی آشفته بود. به يکباره رفتم سراغ چند تا HarpSong, Piano Sonata و امثال آن٬ اينها را از پيام( طبعا اون يکی) گرفته بودم. پيام جان٬ ازت ممنونم٬ از راه دور هم مفيد واقع ميشی. واقعا نه تنها آرامش ذهنی٬ بلکه قوت قلب٬ حس اميد و لذت از تمرين رو هم به يکباره حس کردم. حتی بيشتر از اون٬ ديدم کاری رو کردم که دوست دارم که به طور مستمر بتونم انجام بدم٬ يعنی اينکه گير بدم به مساله ای و با آرامش عزم جزم کنم که «اين اگه حل هم نشه٬ بايد دست کم بفهمم چرا حل نميشه٬ قضيه از چه قراره٬ يا ...». پيام جان٬ ممنونم٬ ممنونم ازت... شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٥
خيلی از وسايل خونه ی ما گازوييليه٬ خوب انتظار بيشتری هم نمی ره. مثلا يه گوشی تلفن قديمی داريم که با گازوييل کار می کنه. يه جديدترش رو هم داريم که خوب به جای گازوييل از CNG استفاده می کنه که طبعا خطرش برای محيط زيست هم کمتره... اما تازگی يه گوشی ديگه خريديم که خيلی خفن و مدرنه٬ و با انرژی پاک٬ ارزان و صلح آميز هسته ای کار می کنه. سهشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥
گر بر فلکم دست بدی چون يزدان برداشتمی من اين فلک را ز ميان و ز نو فلکی چنان ساختمی که آزاده به کام دل رسيدی آسان «حکيم عمر خيام» *حدود چهار پنج ماه است که می خواهم اين شعر را اينجا بنويسم٬ اما بارها فراموش کرده ام. به لطف رفقا که در کوه پريروز کلی با هم حافظ و خيام خوانديم اين دفعه بالاخره يادم ماند. دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥
گروه Dream Theater را از لحاظ موسيقايی همواره ستوده ام٬ چرا که گروهی است متشکل از افرادی که هر کدام در کار خود شاخص هستند٬ به طور مشخص Mike Portnoy يکی از بهترين درامرهای جهان است٬ John Petrucci گيتاريست بسيار توانايی بوده و John Myung نوازنده ی باس گروه در نوازندگی شيوه ی منحصر به فردی دارد. به علاوه بايد دانش وسيع موسيقايی افراد گروه را نيز به نکته ی اخير اضافه کنيم. همچنين درونمايه آهنگ های اين گروه معمولا شباهتی به درونمايه ی گروه های راک يا پاپ سطح پايين نداشته و حول مسائل روانی انسان مدرن و مسائل سياسی او می گردد. اما از طرف ديگر ديدگاه اين گروه نمونه ی خوبی از ديدگاه «آمريکايي» است٬ نگرشی نسبتا مذهبی که تمام اتفاقات دنيا را و بلاهايی که دولتشان بر سر بقيه می آورد از منظر يک مسيحی معتقد که نگران فرزندان خود است می بيند. در مصائب خود بر سر خدا غر می زند و با نگرشی کاملا خود محور حق و حقيقت را از خدا طلب می کند و تاسف می خورد که اين چه بلايی است که از طرف آدم های غير متمدن بر سرش آمده است. نوشته ی زير متن آهنگ Sacrificed Sons است از آلبوم Octavarium که در ۲۰۰۵ منتشر شده است. آهنگ با گفتار هايی در مورد يازده سپتامبر و تروريسم شروع می شود و بقيه ی آن نيز حول همين موضوع و محکوم نمودن مسلمانان می گردد. تلاش می کند خواست خداوند را بيان کند و تروريست ها را به صلح ترغيب کند و پيروی آنان را از مقدسات خود زير سوال می برد. تصويری است کاملا يک جانبه از مظلوميت ملت آمريکا بی آنکه به ريشه ی اين اتفاقات و مصايبی که بر سر ملل ديگر می آيد توجه کند. اين متن نمونه ی خوبی از همان تفکر سطحی آمريکايی است: Walls are closing Burning City No clues Heads all turning Who would wish this on our people Teach them Words they preach Who would wish this on our people God on High آهنگ نسبتا طولانی است( ده دقيقه)٬ با ريتم Slow Rock آغاز می شود٬ با ريف های متال اوج می گيرد و با همان تم آغازين پايان می پذيرد. به قسمتی از ابتدای آهنگ گوش کنيد. پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥
همون طور که علی بشارت داده بود٬ رفتيم فيلم ما همه خوبيم رو ديديم. می خواهم يه نقد بنويسم٬ حالا اينکه اين نقد متوجه کيست رو الآن ملتفت می شويد!! فيلم بسيار مزخرف بود. البته پديده ی جديدی نيست٬ احتمال اينکه به طور تصادفی فيلمی را در ايران انتخاب کنی و ببينی و خوب باشد صفر است.(مثل شمار اعاد گويا به اعداد گنگ.) چند نقد جدی وارد است: - علی خاک توی اون سرت با اون پيشنهادت! خوبه که هفته ی قبلش فيلم چهار شنبه سوری رو به خاطر اين فيلم از دست نداديم! - آن کسی که اين فيلم را به علی به طور غير مستقيم پيشنهاد داده بوده٬ بنا به گفته ی خودش فيلم را در کنار فرد مورد علاقه اش ديده! توجه کنيد که با قيد مذکور٬ به جای تماشای فيلم اگر به تماشای تخليه ی چاه هم برويم٬ به تخليه ی چاه سيمرغ خواهيم داد. تاکيد می کنم٬ علی خاک توی اون سرت! - جلوی ما در سينما اتفاقا يک جفت از همان افراد مورد علاقه موجود بود! اما آن چيزی که جالب می نمود دو تا پسر بودند که سه رديف جلوتر به يکديگر علاقه ی خاصی نشان می دادند! شايد حوصله شان از فيلم سر رفته بود و برای جالب کردن فيلم امکانات بيشتری در اختيار نداشتند! شايد آنها هم داشتند به علی خودشان می گفتند خاک توی اون سرت! - در طول فيلم بارها صدای قهقهه ی پيام( اون يکی پيام!) و علی را که چهار صندلی آن طرف تر نشسته بودند می شنيدم! آقای محترمی هم آن طرف به کمک موبايل خود احتمالا کلی از کارهای عقب افتاده ی خود را سامان داد. احساس می کنم در يکی از مکالماتش داشت می گفت خاک توی اون سرت علی!... - نمی دانم علت مريضی شديدم در سه روز آينده ديدن اين فيلم بود يا نه! اما به هر حال محض احتياط هم که شده بايد بگويم: خاک توی اون سرت علی! پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥
حدود ده روز از درگيری های شريف می گذرد. اخبار در رسانه های عمومی مگر چند روزنامه انتشار نيافت. تنها روزنامه های کيهان و شرق خبر را بازتاب دادند٬ اولی با فضاحت و دروغ هر چه تمام تر و دومی نسبتا صادقانه و منطبق بر واقعيت. اما در اينترنت اين خبر بازتاب گسترده تری يافت٬ BBC Persian , VOA, ادوار نيوز و غيره. گروه های بسيجی در اينترنت هم بيکار نبودند و طبعا خبر را باب ميل خود منتشر کردند. به هر حا فکر می کنم کسی که به راستی به دنبال واقعيت بوده٬ با جستجوی مناسب و پيگير و با توجه به شناختی که نسبت به بسيج داريم٬ می توانسته واقعيت امر را کشف کند. در اينجا تنها می خواهم به بيان نکاتی در مورد درگيری ها بپردازم. - حرف زدن و جدل با ديگران در حالی که از اصول و منطق و ادبيات آنها پيروی می کنيم٬ معمولا محکوم به شکست است. يکی از علل ضعف انجمن اسلامی نه در اين مورد خاص٬ بلکه در کليه ی فعاليت هايش نامی است که يدک می کشد و وابستگی هايی است که به سيستم حاکم دارد. تا زمانی که مهمترين استدلال برای جلوگيری از تدفين شهدا در دانشگاه حفظ حرمت آنها باشد٬ اين مخالفت محکوم به شکست است. - علی رغم نکته ی بالا٬ آن چيزی که موجب پيروی و تداوم حرکت دانشجويان شده٬ رهبری نسبتا منسجم و پيگير انجمن اسامی بوده است. - عده ای ديدگاهی تندروانه داشتند٬ مبنی بر مقابله به مثل و تخريب و غيره. علی رغم اينکه انجمن نمی تواند تا انتهای خواسته ی دانشجويان آنها را همراهی کند(مگر اينکه تعريف خود را عوض کند) اما مهمترين کاری که پس از درگيری ها می شد کرد تلاش برای حفظ رهبری و ادامه ی حيات آن بود. - جنبش در حال حاضر وسايل اعمال قدرت در دست ندارد٬ تنها کاری که می تواند انجام دهد پيگيری اعتراض و استفاده از ادبيات مستقل و عدم ايجاد درگيری و بروز دادن نقطه ی ضعف است. - در تريبون آزاد کسی می گفت من اينجا آمده ام تا فارغ از هر جهت گيری سياسی صحبت کنم. حالم از کسانی که کشته مرده ی گفتمان و حرف منطقی هستند به هم می خورد. هر سيستم بنا به تعريف خود را حفظ می کند و گسترش می دهد و لوازم اين امور را فراهم می سازد٬ آيا می شود به زبان منطق و گفتمان از سيستمی خواهش کنيم که لوازم تحکيم خود را فراهم نياورد؟ - باز در تريبون آزاد شخصی از هيات الزهرا گفت ما هم با تدفين شهدا مخالف بوديم٬ اما حالا که با بی برنامگی مسئولين و کوتاهی عده ای٬ شهدا به هرحال بدون اطلاع دانشجويان به دانشگاه آورده شده٬ به خاطر حرمت شهدا نبايد مخالفت کنيم. بايد بگذاريم تدفين صورت بگيرد و پس از آن دانشگاه را به خاطر عمل خودسرانه اش مورد بازخواست قرار دهيم. جوب منطقی اين حرف مرا به ياد عبارت عمل انجام شده می اندازد. - بايد توجه داشت آن چيزی که مهم است تدفين يا عدم تدفين شهدا نيست( که فکر می کنم از اول معلوم بود که دنشگاه به هر نحو این کار را خواهد کرد) بلکه مهم تاثيری است که اين اعتراض می گذارد. نبايد هدف اصلی را فراموش کرد٬ و نبايد انرژی و نقاط اتکا را صرف همين اتفاق کرد٬ بايد حرکت دانشجويی را به سمت کسب حقوق مدنی پيش برد و نه تلاشی فرسايشی در مقابله با تدفين و پيامد های آن. سهشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٥
عيد آمد و ما خانه ی خود را نتکانديم گردی نسترديم و غباری نفشانديم ديديم که در کسوت بخت آمده نوروز از بيدلی او را ز در خانه برانديم هرجا گذری غلغله ی شادی و شورست ما آتش اندوه به آبی ننشانديم آفاق پر از پيک و پيام است ولی ما پيکی ندوانديم و پيامی نرسانديم احباب کهن را نه يکی نامه بداديم و اصحاب جوان را نه يکی بوسه ستانديم من دانم و غمگين دلت ای خسته کبوتر سالی سپری گشت و ترا ما نپرانديم صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند ما اين خرک لنگ ز جويی نجهانديم ماننده ی افسونزدگان ره به حقيقت بستيم و جز افسانه ی بيهوده نخوانديم از نه خم گردون بگذشتند حريفان مسکين من و دل در خم اين زاويه مانديم طوفان بتکاند مگر اميد که صد بار عيد آمد و ما خانه ی خود را نتکانديم
بايد عيد را تبريک بگويم٬ خوب عيدتان مبارک. بايد فارسی باشد٬ خوب نوروزتان پيروز. بايد احساس طراوت کنم٬ باشه اين هم طراوت *امسال تنهام. هشت نه روز٬ تنها توی خونه. شما مياين بريم کوه رفقا؟... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |